تبليغاتX
من و تو
 
 

 

امروز کتاب « آسیا در برابر غرب » نوشته ی محترم، داریوش شایگان را دارم می خوانم. تا حالا که پنجاه صفحه اش را خوانده ام، خیلی لذت بردم ( لذتی توأم با ترس و لرز! ). موشکافی ِ فلسفی، عمیق و عالی دارد. خواندش واقعا ارزشمند و لذت بخش است. این کتاب دو بخش دارد:

1-    نیهیلیسم و تأثیر آن بر تقدیر تاریخی تمدن های آسیایی.

2-    موقعیت تمدن های آسیایی در برابر سیر تطور تفکر غربی.

جناب شایگان در مقدمه بیان می دارند:

« غور چندین ساله ی ما در ماهیت تفکر غربی که از لحاظ پویایی، تنوع، غنای مطالب و قدرت مسحور کننده، پدیده ای تک و استثنایی بر کره ی خاکی ست، ما را به این امر آگاه ساخت که سیر تفکر غربی در جهت بطلان تدریجی جمله معتقداتی بوده است که میراث معنوی تمدن های آسیایی را تشکیل می دهند. تمدن های آسیایی در وضع کنونی شان، در دوره ی فترت اند. دانستن اینکه این دوره ی فترت چگونه است و چه ماهیتی دارد، موضوعی ست که ما می خواهیم در این رساله بشکافیم و بکاویم. » ( ص، 3 )

مؤلف محترم، سه پرسش اساسی پیش روی خود قرار می دهد و با روش فلسفی می کاود و پیش می رود:

1-    تقدیر تاریخی تمدن های آسیایی چیست؟

2-    تقدیر تاریخی تفکر غربی چیست؟

3-    ماهیت فرهنگ و تفکر آسیایی و سنخیت و عدم سنخیت آن با تفکر غربی؟

مولف در مقدمه می نگارد:

« شاید تنها کسی که در آسیا، در دوران اخیر، و آن هم شاید به نحوی ناآگاه، به این خطر پی برد، گاندی بود. ... علت اینکه نهضت گاندی سرانجام با شکست روبرو شد، دال بر این است که امکان یافتن یک راه حل آسیایی دشوار است، مضافا به اینکه شکست گاندی مصادف با پیروزی مائوتسه تونگ بود. این دو مرد بزرگ به نحوی دو مظهر سرنوشت آسیایی محسوب توانند شد. در حالی که گاندی با الهام گرفتن از سنن کهن اخلاقی هند، می کوشید دو اصل گرداننده ی دنیای صنعتی را که سیطره ی سیاست و جامعه ی مصرف باشند، وارونه کند و هند را به راهی اصیل که عجین با سنن آن است، سوق دهد؛ مائوتسه تونگ آخرین حربه ی نیهیلیسم غربی را که مارکسیسم باشد، برگزید و سرنوشت چین و آسیای جنوب شرقی را به راهی کشاند که درست در قطب مخالف آرمان های آنها قرار داشت. این موفقیت عظیم گواه بر این است که آسیا خواه ناخواه دارد به جریان تقدیر تاریخی غرب و آن هم به حادترین وجه اش کشانده می شود و اکنون غربزدگی* فقط سرگرمی متجددین جامعه ی رفاه نیست، بلکه خوره ای ست که از درون، تمدن های آسیایی را تهدید می کند. » ( ص، 10 ). [* غربزدگی، برخلاف آنچه بسیاری می پندارند، شناسایی غرب نیست بلکه جهل به ماهیت واقعی تفکر غربی ست، جهلی که به بیگانگی از خود می انجامد. ص، 8 ]

محترم شایگان، پس از واکاوی ِ پرسش نخست به پرسش دوم منتقل می شود و سرانجام سوال سوم را به بررسی می گیرد که بخش دوم کتاب را تشکیل می دهد.

 

آسیا در برابر غرب؛ داریوش شایگان، تهران، انتشارات امیر کبیر، چاپ چهارم، 1382

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 14:8  توسط   | 

 

زندگی آنچه زیسته ایم نیست؛

بلکه چیزی است که به یاد می آوریم،

تا روایتش کنیم.

 

گابریل گارسیا مارکز

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 23:55  توسط   | 

 

 

جنون، فوراه ی عشق است و خون، اوج این فواره ی بی فرود است.

در روز آفرینش ِ نخستین دیدار، آتش مقدسی از بهشت چشمانت بر آغوش سرد و خالی ام هبوط یافت. از اعماق ِ سنگی ِ نگاه گذر نمود و بر ته قلب خاموشم نزول اجلال فرمود و در لحظه ی کوتاهی وسعت ِ سینه ی ملتهب شده ام را با بوسه های داغش پیمود. آتش عشق ــ که محتوی عناصر نورانی حیات و در بر دارنده ی رمز جاودانگی ست ــ را با تمام حرارتش از مابین گنجینه ی معبد درونت گرفتی و در قلب من افروختی. در همان حال که من در تو می سوختم، تو نیز تمام لحظه ها در برم می سوختی و شعله ی سرخ مرا بیشتر می گداختی. بنای جوشش را در تهداب خانه ی کوششم گذاشتی و افراشتی و در پی اش، برج بلند ِ عطش را در کامم برساختی و به آذین بستن ِ جواهر تمنا بر در و دیوار ِ نیایشم پرداختی.

مروارید گرانبهای ابدیت که در صدف آبی عشق الاهی ست و حالا با ناز و عشوه هم چشمک می زند، به ناب ترین گونه ی ممکن در درون ما سفته می شد و هر آن بیشتر شعله می کشید و ما را در همدیگر فرا می خواند: بیا تا ابد در پرتو ِ بی نهایت ِ عشق و تا شعاع بی انتهای محبت در بستر زندگی جاری شویم و از تمام پستی ها و بلندی ها با کمند جنون بگذریم. بیا تا سدی بر گذشت زمان در دشت گسترده ی درون مان ببندیم و در این دریاچه ی همیشه، زورق جان را به آب مهربانی اندازیم و برویم تا وسط آرامی آب های آبی و آنجا جشن پیوند را به بهار جاودانه ی جوانی گره بزنیم. و من هم در امتداد همین سرود دلنشین، آواز بلند خود را می تراویدم: بیا در آغوشم، بیا و خود را از آن ِ من ساز تا تور بوسه هایم را بر اندام نیلگون و نیلوفری ات پهن کنم و بگسترانم و آنگاه با هم، در کنار هم، ماهی های شاد ِ سعادت را از طنین خنده ی خدا بگیریم و در دل آفتابی خویش کباب کنیم و از طعم لذیذش کیف کنیم و لذت زندگی را به همراه ارزش هستی زیر دندان هامان بچشیم.

پس از آن لحظه ها که سخت به تنم چسبیدند و در قلبم تپیدند و کیف ناکی شان را بر سر و رویم تنیدند، تو در رگ هایم و در سلول هایم جریان یافتی و ذره ذره ات در من چکید و تو که سرسبز و طراوتمند و با نشاط بودی، ریشه های وجودم را سیراب کردی و از ساقه ی روحم بالا آمدی و تا سرشاخه ی هستی ام رسیدی و بر تک تک برگ هایم تابیدی و همه ی وسعتم را فرا گرفتی و پر کردی و هر دم در برم روئیدی و خندیدی و رقصیدی. تمام حجم سبزت را بر من ریختی. نگاه شیرین و جان افزایت را از پنجره ی مناجات هایم آویختی. آری، مرا به خودت و تنها به خودت برای همیشه فروختی و خدا می داند من چقدر شاد شدم از این معامله ی ارزشمند و پر سود که یکبار در تمام طول عمرم رخ داد. من هم تنها تو را از خدا خواستم و خریدم و پرستیدم.

ای کعبه ی سجده هایم! نماز عشقم را همیشه به سوی تو گزاردم. سجاده ی سفید ِ تمنایم را به سوی تو می گشودم و تو را در درون قلبم با هر تپشی زمزمه می کردم. بر غیر تو تکبیر حرام می بستم. نگاه تو، تنها یک نگاهت، عصاره ی استجابت بود که بر من می بارید و مرا همیشه در سجده می کاشت و می پرورانید. شیره ی آفرینش، این شیره ی جان بخش و مستی آور از سینه ات و از دستانت و از لبانت تراوش می گرفت و من پی در پی و جرعه جرعه می نوشیدم و مست می شدم و به شدت و غلظت ِ معنای هستی پی می بردم. هنگام استراحت، نام تو را با هر قطره ی خونم و با هر دانه ی اشکم در شبکیه ی چشمم، بر عدسیه ی چشمم می نوشتم تا چیزی جز تو را نبینم و نشناسم و دنبالش نگردم. هر سطری که می دیدم و هر متنی که می خواندم، تو بودی و نام و یاد تو و آهنگی که از خوانش آنها تشعشع می گرفت و می رفت حتا شقایق های آن سوی پنجره ها را روشنی ِ رویش و عطر طراوت و صلای امید می بخشید... .

 

عشق، عروج شتابان انسان است به سمت یگانه و کلید ِ رهایی اوست از دست بیگانه. عشق، ایثار است و نثار؛ نیاز است و ناز؛ سرود است و درود؛ فراز است و فرود. عشق، انسان را از زمان فرا می برد و بر آستان ابدیت فرومی نشاند. ناز و درود الاهی ست که نثار انسان شده است و نیاز وجود و ایثار امانت است که آدمی برای یگانه می سراید. عشق، قالب ِ زمانمندی و مکانمندی را می شکند. لباس فانی بودن را از تن آدمی می کَند و پیراهن برازنده ی جاودانگی را بر قامت شایسته ی انسان می پوشاند. عشق برای تشنگان و افتادگان در برهوت غربت و تنهایی، شبنم است و ترنم. شبنم ِ صبحگاهی ِ آفرینش است که بر کام جویندگان می چکد و بر جان آزادگان می تراود و به آنان زندگی راستین می بخشد و ترنم یار مهین را در سینه ی شان می نهد. عشق هم تشنه می کند و هم سیراب. هم می کشد و هم زنده می کند. هم کوشش می خواهد و هم جوشش. هم کشش دارد و هم خوانش. عشق، عصاره ی وجود است. عشق، راز و رمزی ناگشوده در هستی ِ آدمی است که با دچار شدن به آن می توان معماها و اسرار هستی و آفرینش را گشود و فهمید. با عشق می توان به ژرفای زیبایی ِ نهفته در جهان ِ رنج ها و دردها رسید. اوج عشق، میعاد و ملاقات انسان و خداست. عشق، چشمه است. چشمه ی جوشانی برای معرفت خویشتن و منبع اصیل و خروشانی برای شناخت یگانه و عقل تحلیلگر و کاوشگری ست که در مسیر ِ سریان یافته از عشق می دود و می کاود. رسالت را عشق می دهد و عقل آن را می گیرد و تفسیرش می کند. وجود انسان هم که ظرف ِ این جوشش ها است با بسط و توسعه ی عشق، انبساط می یابد و این عشق به خدا ختم می شود یعنی به بی نهایت می رسد، لذا وسعت روح آدمی پایان ناپذیر است. قدرت روح، تبلور عشق آدمی ست و لطافتش به پالودگی و آراستگی بسته است. انسان پتانسیل نامحدودی در جهت رشد و تعالی دارد و از انرژی بی پایانی هم برخوردار است که می تواند در مسیر پیشرفت خویش کشف و استفاده کند.... .

 

در ابتدای آشنایی، شب و فردایی نداشتم. آن روز آشنایی و همدمی و همدلی، به یک روز کشدار و بی پایان بدل شده بود. روزم شب نمی شد چون این تو بودی که آفتاب شده بودی و یکسره می تابیدی و در روشنایی ِ روی زیبایت می زیستم. اما اکنون چی و چگونه بگویم؟ از وقتی که مهر تو و عشق تو به سمت آستانه ی غروب گام برداشت، آغاز سقوط من به دامن شب وزیدن گرفت. شب هم یعنی شکستن و گریستن در حال و هوای تیره و تار ِ تنهایی و بر مزار ِ سرد ِ آفتاب. شب یعنی ابتدای ِ تهاجم و هجای نخست ِ مرگ و نهایت ِ فرو شدن در غم ابدی ِ روشنایی. شب یعنی برای همیشه نیستی. به خدا سخت است و کشنده این نیستی ِ تو؟ نیستی در برابر همان هستی ای که در چت می گفتم: « هستی؟ » و تو چه دلبرانه می گفتی: « هستم » ــ هنوز هم طعم گوارایش را به خوبی حس می کنم. ــ و با آن هستی ات به من حس زنده بودن و زندگی ِ بی مرگ می بخشیدی. بهر حال، یقین دارم این شب طولانی دوامی نخواهد داشت. آنقدر در درد و زخم تو می سوزم تا شمع قامتم آب شود و آنقدر داغ هجرت تو را بر روحم تازه نگه می دارم و آنقدر خراش های یادت را بر خود روا می دارم تا تنم، روحم قطعه قطعه شود و هر تکه ام، شیارهای سهمیه ی زندگی را پر کند و اجلم را دررساند و دستور مرگم را از قلم تقدیر بگیرد و به من برساند. وجودم را، همین وجودی که ذره ذره اش را تو ساخته بودی، همین وجود را چکه چکه به پای نامت می ریزانم و می سوزانم. آری؛ در بودنت روشن و سوزان بودم، حالا هم در نبودنت روشن و گدازان می مانم؛ این خواست عشق و ترنم جنون است. ضمنا این جوری زودتر این عمر نیمه تمام آب می شود و من به دریا و به صفای بیکران می پیوندم.

 

جام ِ جان و جانانم را شکستی!

شکستی جامی را که با آن، تو را می نوشیدم!

شکستی جامی را که با آن، تو را می بوسیدم!

شکستی جامی را که از آن، به معراجت می آمدم!

شکست جوشش آن چشمه ای که از آن تمنا می تراوید.

شکست طراوت آن چشمه ای که از آن تبسم جاری بود.

شکست شفافیت آن چشمه ای که

                                        ترانه ی ظریف نگاه را

                                                                   با آهنگ زلال اشک می سرود!

شکست جام ِ جان و جانانم!

آه، ای خدا جان! کی صادر می شود نامه ی آزادی ام؟ کجاست و کی می آید و می رسد آن رسول رهایی ام؟ و چیست این آزادی و رهایی جز وصل تو ای یگانه ترین یگانه؟ خدایا! خودت را در این روشنایی و در پرتو این سوختن بر من متجلی کن. از سرچشمه ی خون به سوی تو جاری شده ام. مرا در آغوش پاکی هایت نگه دار و روا مدار به گرد ِ بیگانه آلوده شوم. خدایا! تو را در ترنم غمناک ِ اشک هایم، تو را در آوای شسته ی اشک هایم، تو را در تراوش ناله هایم، تو را در باران گریه هایم، تو را در صلاهای شکسته ی قلبم، تو را در تپش های نیم نفسانه ی سینه ام می خوانم، فریاد می کشم، زمزمه می کنم، می طلبم. از توبه هایم توبه می کنم. بریده ام، بریده ام از آسایش غفلت. پریده ام، پریده ام از باغ عشرت. در غربت ِ ستاره، از هجرت ِ نور، خسته و شکسته ام و اینک در پناه کرم تو، زیر سایه ی لطف تو نشسته ام. آرامش ام ده؛ رویش ام ده؛ خدایا! یا سامان یا پایان!

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 15:9  توسط   | 

 

سلام ای طلوع تمنا!

میلان های زندگی را به نام و یاد تو نشانی کردم. چوک های عمر را برای آمدن تو عطر فشانی کردم. گل های امیدواری را به خاطر قدم های تو پاسبانی کردم. بوستان دل را برای گردش تو باغبانی کردم. هم راز سکوت شب های خسته گشتم. هم سرنوشت شقایق های سوخته گشتم. سر به آوارگی سپردم و دل به دریای دیوانگی زدم. 

ای ماه دلآرام! عکست بر حوضچه ی قلبم افتاد و طنین موج آگینش، ترنم ِ ترانه به لبم داد. حنجره در تب تو به اضطرابم و سینه در تپش تو به التهابم داد. حدیث عشق و دل سپردگی به کی می توان گفت که در باورش بگنجد؟ اعجاز شیدایی و دلدادگی به کی می توان گفت که با عقلش بسنجد؟

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 3:33  توسط   | 

 

فـــــــــــروغ:

....

در کوچه باد می آید،

این ابتدای ویرانی ست.

آن روز که دست های تو ویران شدند، باد می آمد.

ستاره های عزیز!

ستاره های مقوایی عزیز!

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می گیرد،

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم

و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

......

سلام ای شب معصوم!

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ای ست

چرا نگاه نکردم؟

.....

چرا نگاه نکردم؟

تمام لحظه های سعادت می دانستند / تمام بوسه ها و نوازش ها می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم.

......

زمان گذشت.

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد.

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون می کشید.

من از کجا می آیم؟

من از کجا می آیم

که این چنین به بوی شب آغشته ام؟

هنوز خاک مزارش تازه است.

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم...

چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار!

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آیینه ها را می بستی

و چلچراغ ها را

از ساقه های سیمی می چیدی

و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

و آن ستاره های مقوایی

به گرد لایتناهی می چرخیدند.

چرا کلام را به صدا گفتند؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار مهمان کردند؟!

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند؟

 

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن می گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

مصلوب گشته است

و جای پنچ شاخه ی انگشت های تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه ی او مانده است!

 

سلام ای غرابت تنهایی!

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه ی تطهیرند.

 

و در شهادت یک شمع،

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.

ایمان بیاوریم،

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل،

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی.

 

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه ترین یار!

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:26  توسط   | 

 

و سکوت تنها پاسخ رسایی ست که بر حرمت عشق ارج می نهد.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 16:36  توسط   | 

 

نوشتم ولی برای تو ننوشتم،

برای روحم بی نوشته نوشتم:

بین روح و دوستدارانش فرقی نیست

تا من جداگانه با آنها سخن گویم.

هر نوشته ای که از تو تراوش کند

بی آنکه به پاسخ نیازی باشد به تو باز می گردد! ( حسین حلاج )

 

چشمانت عصاره ی آفرینش است.

مرا در نگاهت قطره قطره ذوب کن و بنوش تا خنکای دهان و دندانت را دریابم! مرا به درونی ترین بخش وجودت یعنی توی دلت راه بده و با هر ضربان قلبت مرا به سراسر وجودت به صورت سفارشی پُست کن. مرا نفس بکش و به درون پر رمز و راز سینه ات سفر بده. بگذار شش هایت با غلظت خون من آشنا شوند و همچنین جداره ی تنهایی من از گوهر نورانی تو سیراب گردد. بگذار یکبار هم که شده جذب سلولهای تنت شوم. داخل رگ هایت شوم و همسفر با خاطره های گلبول های قرمزت گردم. بگذار درونت را بکاوم و روح خود را بیابم. گم شده ای عزیز دارم، کمکم کن تا پیدایش کنم. به من ویزا و اقامت ابدی بده تا نهفته ترین جزایر و عمیق ترین لایه های درونی ات را مثل باستان شناسان به کاوش بگیرم. شاید بتوانم ردپایی از آن روح گم شده ی خود بیابم. می خواهم تمام انعکاس های قلبت را بررسی کنم. می خواهم اثر هر پرتوی که از من بر سینه ات متجلی شده است را جستجو کنم. می خواهم با همه ی سلول هایت مصاحبه کنم و گزارش دقیقی از وضعیت مبهم خودم به دست آورم. شاید روح خود را یافتم. مرا در خودت منتشر کن و بگو مسافری تنها دارد می آید.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:7  توسط   | 

 

تمام لحظه هایی که زندگی ام را می سازند، به دریاچه ی غم می ریزند!

از پس دیوار اندوه، رویش لبخندی بر من متجلی شد که هیچ گاه چنین معجزه ای را ندیده بودم. از در و دیوار رؤیا صداقت می وزید و از زمین و آسمان آن خواب شیرین، صمیمیت می بارید. صحرای نگاه در سبزی و خرمی می رقصید. جنون به نهایت خود رسید و به روشنی چشم های کسی ایمان آورد که از لبانش اعجاز می چکید، جوری که سینه ی سخت ترین سنگ ها را می شکافت و در آن شعله ی شب را می افروخت. از همان لحظه راه خود را در هستی گم کردم و سبوی حقیقت از دستم افتاد. بی آب حیات می بایست با ظلمات سر می کردم و عمر را به چراگاه تباهی می بردم.

هر ساعت که می گذشت، کهنه تر می شدم و بیشتر به اسکلت تاریخی تشابه می یافتم. از خودم کم کم خالی می شدم و خلأ سردی درون مرا پر می کرد. از این خاطر سرد می گویم که او تمامیت مرا در انعکاس جلوه ی خودش از بین برد ولی هیچ گاه واقعا مرا لبریز از حرارت ِ " قلب گلبیزش " نکرد. چیزی که بر لطافت روح من سوهان می کشید و موج لرزه را بر پیکر خشک شده ام می افکند، این بود که او هیچ گاه در دسترس نبود.

" تنهایی "، سیاست زندگی مرا تعیین کرده و مدیریت آن را هم بر عهده گرفته است. بر تک تک ژن های من اعمال نفوذ می کند و این گونه است که تهداب زیستنم را در دست دارد. به او نگفته بودم که من عشق شدید دیگری هم دارم و همین عشق ِ سنگین، حضور کم رنگ شده ی او را از عرشه ی زندگی ام بیرون انداخت. پیشتر از او، روح عصیانگرم در تنهایی خود به زیبایی کشنده ی " فلسفه " رسیده بود. فلسفه، عشق نخستین من بود که هیبت پر شکوه او نتوانست تندیس جسارت را پایین کشاند. البته در این اواخر به یگانگی هر دوی شان رسیده بودم. او فلسفه ی زندگی من شده بود. زنده بودم چون او بود. با اینکه او گهگاهی مرا از دور به سوی خود روایت می کرد، اما عقربه ی حرکت زمان، هم چنان مرا به سوی سیاهچاله های تنهایی راهبری می کرد و در امتداد خلأ گسترش می داد.

بالآخره، در حادثه یی که انتظارش را می کشیدم، ناگهان خود را با تمام وسعتش از عرصه ی دید من جمع کرد و به آن سوی افق رهسپار شد، بی آنکه به انتهای دردهای من پی برده باشد، رفت و من فرو ریختم. وحدتی که به آن دست یافته بودم، از هم گسیخت و ذره ذره اش در فضای بیکران پخش و پلا شد. آن یار فرزانه و دلدار نازدانه به سمت خورشید سفر کرد، ولی ندانست ــ و شاید هم می دانست ــ که سفرش باعث می شود تابش زندگی از من گرفته شود. زندگی به معنای راستینش! با رفتن او، دیگر آفتاب شادی ها و خوشی ها را هم ندیدم. سایه ی او بین من و جوانی ام کسوف ابدی را به وجود آورد. در آن روزگارها چهره ی خاموش من مانند مرده ها سرد شده بود. شاید هم مرده بودم، هر کسی هم می دید چه فرقی می توانست بین من و مرده ها پیدا کند یا چه شباهتی در من با زنده ها می یافت؟

حیات به پایین ترین درجه ی خود رسیده بود که تکه های متلاشی شده ی خود را زیر کورسوی انگیزه ی جاودانگی یکپارچه کردم و این چاره در من روشن شد: باید به جهان دیگری بروم که او در آن نباشد. جهان های ممکن و فضاهای متعدد همیشه گشوده هستند و ما باید طبق توان خویش از آنها بهره برداری نماییم. در یک تغییر فضایی از ابعاد پنهان و حجم خاموش ِ او گریختم. گرچه فضای کنونی هم از تیر رس حزن او خارج نخواهد بود اما نسبت به هوای گذشته بهتر و بیشتر گشوده تر است. حالا در بانک جنون، هزینه های عمر خویش را سرمایه گذاری می کنم. هستی شیرین می شود اگر شکر جنون را در تلخی های بی پایان این دنیا حل کنیم و بعد شادمانه و مهربانانه، زندگی را جرعه جرعه بنوشیم. زندگی گواراست، به اندک بهانه یی خرابش، تلخش نکنیم. وقتی در دریای مواج زندگی شنا می کنیم، لبخند را هم اجازه دهیم کمی موج سواری کند و هنگامی که در ساحلش دراز می کشیم، به فضای باز نگاه کنیم و وسعت و گستردگی را در خود تلاوت کنیم.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 8:18  توسط   | 

 

من پُرم از قصه ی تکه تکه شدن!

تازه پا درون حیات موقتی ام گذاشته بود. لبانش مثل آفتاب سوزان بود و همه ی هستی اش را به خوبی می تابانید. با یک ترنم نرم و آرام و پر طنین، عظمت خودش را در من لغزانید و در چشم بهم زدنی رمزهای درونم را گشود. حجم باور نکردنی و اندام بی رنگش در قامت من جا گرفت. از آن پس همیشه مرا لرزه ای عجیب فرا می گرفت، هراسی که تا بعدها رهایم نکرد. او با صدایی نازک و دل نشین چون ملایمت نسیم بهاری قلبم را ورق زد و در لحظه ای کوتاه مرا اسیر دستانش نمود. به آسانی تسخیر شدم. باورم نمی شد که قلعه ی تنهایی ام به این سادگی و آسانی تسلیم شود و برج و باروی رؤیاهایم چنین بی شرمانه فرو ریزد!

حالا که اینها را دارم می نویسم، دیگر ذره ای از او در من باقی نمانده است و برای همیشه این غم آباد را از هجوم تازیانه اش خلاصی داده ام. در حادثه ای آمد و تنها حادثه می توانست آن لحظه های ممتد و دردناک و رنج آور را از مسیر بریده بریده ی زندگی ام خارج کند. حادثه ی مهری بود که در ظلمت تنهایی ام درخشید و از قله ی محبت به سوی تنگه ی زندگی ام به سان آب چشمه سارهای کوهسار جاری گردید و تمامت مرا از حضور خودش پر کرد. روز به روز در او سبز می شدم و اوج می گرفتم. از اینجا بود که همه ی روشنایی ها در چشم او خلاصه می شد.

آن چشم ها و آن لب ها، روشنایی و اوج شگرفی به من بخشیدند که من اصلا چنین پرواز و برخاستنی را نمی خواستم. من اصلا با بال و پر رابطه ای یا نسبتی ندارم و نمی خواهم داشته باشم. می خواهم فقط راه بروم. راه بروم با همین پاهایی که دارم و می خواهم برخیزم با همین دست های خودم که قلم را برمی دارد و کاغذهای گرسنه را سیر می کند. تنها می خواهم برخیزم و راه بروم، همین.

همین اتاقی که اجاره کرده ام حجم زندگی ام را به خاطر لطف و سادگی و صداقتی که اجدادم ولخرجی می کردند، به اسارت تاریخ امانت داده است. یعنی چشم مرا بیشتر از همه چیز وحشت و تیرگی ِ چوکات ها و ساختارهای مبهم و گیج کننده و دست و پاگیر می لرزاند و همین تنگناها و قیدی های ایجاد شده است که هم ساختن و هم شکستن را رقم می زند. رشته هایی به هم بافته شده که مدام وجود آدم را به پس می کشاند. سیستمی که پیرامون من روی سخت افزار مدیریتی مملکت نصب شده و عمل می کند، نه آن کارایی مناسب را دارد و نه به روز می شود! از شرایط کلان که بگذرم، اوضاع خودم هم چندان سالم نیست. شاید الآن در بدترین موقعیت هستی ِ خودم قرار دارم. با این وضعیت دیگر چرا رنج های چشم های او را بر خود هموار سازم و در مسیر رفتنم چاه بکنم؟  

ادامه دارد....

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:5  توسط   | 

 

تا انتها حضور

 

امشب

در یک خواب عجیب

رو به سمت کلمات

باز خواهد شد.

باد چیزی خواهد گفت.

سیب خواهد افتاد،

روی اوصاف زمین خواهد غلتید،

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.

چشم

هوش محزون نباتی را خواهد دید.

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.

راز، سر خواهد رفت.

ریشه ی زهد زمان خواهد پوسید.

سر راه ظلمات

لبه ی صحبت آب

برق خواهد زد،

باطن آینه خواهد فهمید.

 

امشب

ساقه ی معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد،

بهت پرپر خواهد شد.

 

ته شب، یک حشره

قسمت خرم تنهایی را

تجربه خواهد کرد.

 

داخل واژه ی صبح

صبح خواهد شد.

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:42  توسط   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM